غَرقّ در تنهآیــ یا دّر شآدیـــ یا دّر بّدبختی

خواهش میکنم مطالب طولانی را تا اخر بخوانید

اول:مرد فاسدی که از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورم...

او گفت"ای شیخ خدا میداند که فردا(قیامت)حال ما چه خواهد بود"

 

دوم:مستی دیدم که افتان خیزان راه می رفت.به او گفتم:قدم ثابت بردار تا نیافتی.

او گفت:"تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟"

 

سوم:کودکی دیدم چراغی در دست داشت.به او گفتم :روشنایی از کجا آورده ای؟

کودک فوت کرد و آن را خاموش ساخت و گفت:"تو که شیخ شهری بگو این روشنایی کجا رفت؟"

 

و چهارم زنی بسیار زیبا که در حال خشم از شوهرش شکایت میکرد.گفتم:اول رویت را بپوشانبعد با من حرف بزن.

 

او گفت:"من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بی خود شده ام کهخود خبرم نیست،تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟؟؟؟؟؟

| ۱۳٩٢/٢/۳٠ | ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ | نظرات () |

Design By : shotSkin.com