غَرقّ در تنهآیــ یا دّر شآدیـــ یا دّر بّدبختی

خواهش میکنم مطالب طولانی را تا اخر بخوانید

این مطالب که در ادامه مطلب است از کتاب توتویی!میباشد

یکی از زیبا تزین کتاب های دنیا

پشیمان نمیشوید!

 

 

 

 

 

ازتون خواهش میکنم بخونید چون خیلی زیباست!  پیشنهاد میکنم ادامه مطلب را بزنید بخونید و با شور زندگی کنیدناراحت

 

 

 

 


پنج دلار!

سارا هشت ساله بود که از صحبت پدر و مادرش فهمید برادر کوچکش سخت مریض است و پولی هم برای مداوای آن ندارند.

پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج برادرش را بپردازد.

سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت فقط معجزه میتواند پسرمان را نجات دهد سارا با ناراحتی به اتاقش رفت و ازیر تخت قلک کوچکش را در آورد.

قلک را شکست.سکه ها رو،رو تخت ریخت و آنها را شمرد.

«فقط پنج دلار!!»

بعد آهسته از در عقبی،خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت.

جلوی پیشخوان انتظار کشید تا دارو ساز به او توجه کند،ولی دارو ساز سرش به مشتریان گرم بود.بالاخره سارا حوصله اش سر رفت و سکه ها رو محکم رو شیشه پیشخوان ریخت.

دارو ساز جا خورد و گفت:چه می خواهی؟

دخترک جواب داد:برادرم خیلی مریض است،می خواهم«معجزه»بخرم.قیمتش چقدر است؟

دارو ساز با تعجب پرسید:چی بخری عزیزم؟!!

دخترک توضیح داد،برادر کوچکش چیزی در سرش رفته و بابام می گوید فقط معجزه می تواند او را نجات دهد،من هم می خواهم معجزه بخرم،قیمتش چقدر است؟

دارو ساز گفت:متاسفم دختر جان ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم.

چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت:شما را به خدا،برادرم خیلی مریض است و بابام پول ندارد و این تمام پول من است.من از کجا می توانم معجزه بخرم؟؟؟؟

مردی که گوشه ای ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت از دخترک پرسید:چقدر پول داری؟

دخترک پول ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد.مرد لبخندی زد و گفت:آه چه جالب!!!فکر می کنم این پول برای خرید معجزه کافی باشد.بعد به آرامی دست او را گرفت:من می خواهم برادر و والدینت را ببینم.فکر می کنم معجزه برادرت پیش من باشد...

آن مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود.

فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجان یافت.

پس از جراحی پدر نزد دکتر رفت و گفت:از شما متشکرم.نجات پسرم یک معجزه واقعی بود،می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟

دکتر لبخندی زد و گفت:هزینه عمل 5 دلار می شد که قبلا پرداخت شده!

 

 

قدرت اندیشه

پیرمردی٬تنها در روستایی زندگی می کرد.او قصد داشت مزرعه ی سیب زمینی خود را شخم بزند٬اما کار بسیار سختی بود و تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان به سر میبرد.

پیرمرد نامه ای به پسرش نوشت و وضعیت خود و مزرعه را برای او توضیح داد:

"پسر عزیزم٬من حال خوشی ندارم٬چرا که امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم.من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم٬چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست می داشت.من برای کار در مزرعه خیلی پیر شده ام.اگر تو این جا بودی تمام مشکلات من حل می شد و مزرعه را برای من شخم می زدی.دوستدار تو پدرت!"

پس از مدتی پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد:

"پدر به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن٬من آنجا اسلحه پنهان کرده ام!"

سپیده دم روز بعد٬دوازده نفر از ماموران و افسران پلیس محلی نزد پیرمرد آمدند و تمام مزرعه را زیر و رو کرند.بدون آنکه اسلحه ای پیدا کنند.پیرمرد بهت زده نامه ی دیگری برای پسرش فرستاد و او را از آن چه که روی داده بود مطلع کرد و از این امر اظهار سر در گمی نمود!

پسرش پاسخ داد:"پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار٬این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم!"

 

سد یا سکو!

در زمان های گذشته٬پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و برای این که عکس العمل مردم راببیند خودش را در جایی مخفی کرد.

 

بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه٬بی تفاوت از کنار صخره می گذشتند.بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد.حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ...با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت.

غروب٬یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود٬نزدیک سنگ شد.بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار داد.

ناگهان کیسه ای را دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود٬کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد.پادشاه در آن یادداشت نوشته بود:

"هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی شما باشد!"

 

 

 

 

 

 

 

| ۱۳٩٢/٢/۳٠ | ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ | نظرات () |

Design By : shotSkin.com